رسیدن ناظر به کوهی که سنگ و شیشهٔ سپهر را شکستی و پلنگش در کمینگاه گردون نشستی

ز ره پیمای این صحرای دلگیر

به کوه افتد چنین آواز زنجیر

که بود اندر کنار مصر کوهی

نه کوهی سرفراز با شکوهی

به خون‌ریز اسیران پافشرده

به بالای سر از کین تیغ برده

به کین دردمندانش کمر سخت

ز سنگ او شکسته شیشهٔ بخت