حکایت

به حربا گفت خفاشی که تا چند

سوی خورشید بینی دیده دربند

ازین پیکر که سازد چشم خیره

چرا عالم کنی بر خویش تیره

ز نشترهاش کاو الماس دیده‌ست

به غیر از تیرگی چشمت چه دیده‌ست

چه دیدی کاینچنین بی‌تابی از وی

تپان چون ماهی بی‌آبی از وی