پاسخ دادن شیرین پرستاران را

بگفت از راز من پوشیده دارید

شبی با کوهکن بازم گذارید

که در عشقم بجز خواری ندیده‌ست

ره و رسم وفاداری ندیده‌ست

به سنگ و آهن از من یار گشته‌ست

ز سختی محنتش بسیار گشته‌ست

به یادم می‌تراشد کوه را روی

به رویش می‌رود از خون دل جوی