قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱

جهانا چون دگر شد حال و سانت؟

دگر گشتی چو دیگر شد زمانت!

زمانت نیست چیزی جز که حالت

چرا حالت شده است از دشمنانت؟

چو رخسار شمن پرگرد و زردست

همان چون بت ستانی بوستانت

عروسی پرنگار و نقش بودی

رخ از گلنار و از لاله دهانت