قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲

یکی بی‌جان و بی‌تن ابلق اسپی کو نفرساید

به کوه و دشت و دریا بر همی تازد که ناساید

سواران گر بفرسایند اسپان را به رنج اندر

یکی اسپی است این کو مر سواران را بفرساید

سواران خفته‌اند وین اسپ بر سرشان همی تازد

که نه کس را بکوبد سر نه کس را روی بشخاید

تو و فرزند تو هر دو بر این اسپید لیکن تو

همی کاهی برین هموار و فرزندت می‌افزاید