قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴
مردم نبود صورت مردم حکما اند
دیگر خس و خارند و قماشات و دغااند
اینها که نیند از تو سزای که و کهدان
مرحور وجنان راتو چه گوئی که سزااند؟
باندوه چرایند شب و روز بمانده
از چون و چرا زانکه ستوران چرااند
این خیل چرا چویند و زخیل چراجوی
این خلق بداندیش کزین گونه جرااند