قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵

هر که جان خفته را از خواب جهل آوا کند

خویشتن را گرچه دون است، ای پسر، والا کند

هر کسی که‌ش خار نادانی به دل در خست نیش

گر بکوشد زود خار خویش را خرما کند

علم چون گرماست نادانی چو سرما از قیاس

هر که از سرما گریزد قصد زی گرما کند

مرد را سودای دانش در دل و در سر شود

چونش ننگ و عار نادانی به دل صفرا کند