قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۱

ای به هوا و مراد این تن غدار

مانده به چنگال باز آز گرفتار

در غم آزت چو شیر شد سر چون قیر

وان دل چون تازه شیر تو شده چون قار

آز تو را گل نماید ای پسر از دور

لیک نباشد گلش مگر همه جز خار

آز، گر او را امین کنی، بستاند

او نه به بسیار چی ز عمر تو بسیار