قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۱

برآمد سپاه بخار از بحار

سوارانش پر در کرده کنار

رخ سبز صحرا بخندید خوش

چو بر وی سیاه ابر بگریست زار

گل سرخ بر سر نهاد و ببست

عقیقین کلاه و پرندین ازار

بدرید بر تن سلب مشک بید

زجور زمستان به پیش بهار