قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱

ای متحیر شده در کار خویش

راست بنه بر خط پرگار خویش

خرد شکستی به دبوس طمع

در طلب تا و مگر تار خویش

در طلب آنچه نیامد به دست

زیر و زبر کردی کاچار خویش

خیره بدادی به پشیز جهان

در گران‌مایه و دینار خویش