قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸
این روزگار بیخطر و کار بینظام
وام است بر تو گر خبرت هست، وام، وام
بر تو موکلند بدین وام روز و شب
بایدت باز داد به ناکام یا به کام
دل بر تمام توختن وام سخت کن
با این دو وامدار تو را کی رود کلام؟
اندر جهان تهیتر ازان نیست خانهای
کز وام کرد مرد درو فرش و اوستام