قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۲

من چو نادانان بر درد جوانی ننوم

که در این درد نه من باز پسینم نه نوم

پیری، ای خواجه، یکی خانهٔ تنگ است که من

در او را نه همی یابم هر سو که شوم

بل یکی چادر شوم است که تا بافتمش

نه همی دوست پذیرد ز منش نه عدوم

گر بر آرندم از این چاه چه باک است که من

شست و دو سال برآمد که در این ژرف گوم