قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۳

چرخ پنداری بخواهد شیفتن

زان همی پوشد لباس پر درن

شاخ را بنگر چو پشت دل شده

برگ را بنگر چو روی ممتحن

ابر آشفته برآمد وز دمن

بوستان پرگشت از اطلال و دمن

زیر میغ تیره قرص آفتاب

چون نشسته گرد بر زرین لگن