قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۴

دیر بماندم در این سرای کهن من

تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن

خسته ازانم که شست سال فزون است

تا به شبانروزها همی بروم من

ای به شبان خفته ظن مبر که بیاسود

گر تو بیاسودی این زمانه ز گشتن

خویشتن خویش را رونده گمان بر

هیچ نشسته نه نیز خفته مبر ظن