قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۵

ای به خطاها بصیر و جلد وملی

نایدت از کار خویش، خود خجلی

هیچ نیابی مرا ز پند و قران

وز غزل و می به طبع در بشلی

حاصل ناید به جسم و جان تو در

از غزل و می مگر که مفتعلی

چون عسلی شد زخانت زرد، چرا

با غزل و می به طبع چون عسلی؟