شمارهٔ ۳۷ - در مدح سلطان مسعود غزنوی
سمنبوی آن سر زلفش که مشکین کرد آفاقش
عجب نی ارتبت گردد ز روی شوق مشتاقش
دو مار افسای عینینش دو مارستند زلفینش
که هم مارست مار افسای و هم زهرست تریاقش
به خواب اندر سحرگاهان خیالش را به بردارم
همیبوسم سیه زلفین و آن رخسار براقش
ز خواب اندر چو برخیزم سیه گردم، دوته گردم
از آن جادو ، و زان آهو، سیه چشمش، دوته طاقش