قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - در ذکر مسافرت ازسیستان به بست و مدح خواجه منصور بن حسن میمندی

چون بسیج راه کردم سوی بست از سیستان

شب همی تحویل کرد از باختر بر آسمان

روز چون قارون همی‌نادید گشت اندر زمین

شب چو اسکندر همی‌لشکر کشید اندر زمان

جامهٔ عباسیان بر روی روز افکند شب

برگرفت از پشت شب زربفت رومی طیلسان

لشکر شب دیدم اندر جنگ روز آویخته

همچو برگ زعفران بر گرد شاخ زعفران