قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح امیر ابو یعقوب عضد الدوله یوسف بن ناصر الدین

زلف مشکین تو زان عارض تابنده چو ماه

به سر چاه زنخدان تو آید گه گاه

از پی آن که یکی بسته به دو رسته شود

گرد می‌گردد و در چاه کند ژرف نگاه

اندر آن چاه شب و روز گرفتار و اسیر

دل من مانده و آن خال، دو ناکرده گناه

زلف تو دوش به چاه آمد و آن خال سیه

اندر آویخت به دو دست در آن زلف سیاه