غزل شمارهٔ ۷۸

چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت

چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت

بپویم بو که در گنجم به کویت

بجویم بو که دریابم جمالت

کمالت عاجزم کرد و عجب نیست

که تو هم عاجزی اندر کمالت

شبم روشن شده است و من ز خوبی

ندانم بدر خوانم یا هلالت