غزل شمارهٔ ۹۰

دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد

عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد

داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد

باغ جان‌ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد

تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب

آسمان با عشق‌بازی عهد و پیمان تازه کرد

عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان

هر که را درد کهن‌تر یافت درمان تازه کرد