غزل شمارهٔ ۹۳

تب دوشین در آن بت چون اثر کرد

مرا فرمود و هم در شب خبر کرد

برفتم دست و لب خایان که یارب

چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد

بدیدم زرد رویش گرم و لرزان

چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد

بفرمودم که حاضر گشت فصاد

برای فصد، قصد نیشتر کرد