غزل شمارهٔ ۱۴۲

سخن با او به موئی درنگیرد

وفا از هیچ روئی در نگیرد

زبانم موی شد ز آوردن عذر

چه عذر آرم که موئی درنگیرد

غلامش خواستم بودن، دلم گفت

که این دم با چنوئی درنگیرد

چه جوئی مهر کین‌جوئی که با او

حدیث مهرجوئی درنگیرد