غزل شمارهٔ ۱۵۲

دل سکهٔ عشق می نگرداند

جان خطبهٔ عافیت نمی‌خواند

یک رشتهٔ جان به صد گره دارم

صبرش گرهی گشاد نتواند

گفتی به مغان رو و به می بنشین

کاین آتش غم جز آب ننشاند

رفتم به مغان و هم ندیدم کس

کو آب طرب به جوی دل راند