غزل شمارهٔ ۲۲۴

از هستی خود که یاد دارم

جز سایه نماند یادگارم

ور سایه ز من بریده گردد

هم نیست عجب ز روزگارم

چون یار ز من برید سایه

چون سایه ز من رمید یارم

از هم‌نفسان مرا چراغی است

زان هیچ نفس زدن نیارم