غزل شمارهٔ ۲۳۳

یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیده‌ام

زیر هر تار صد شکنجی جهان جان دیده‌ام

دوش از آن سودا که جانم ز آن میان گوئی کجاست

مرغ و ماهی آرمید و من نیارامیده‌ام

بی‌میانجی زبان و زحمت گوش آن زمان

لابه‌ها بنموده‌ام لبیک‌ها بشنیده‌ام

گوهری کز چشم من زاد آفتاب روی تو

هم به دست اشک در پای غمش پاشیده‌ام