غزل شمارهٔ ۲۶۵

تو را در دوستی رائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

چو راز اندر دلت جائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

تمنا می‌کنم هر شب که چون یابم وصال تو

ازین خوشتر تمنائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

به هر مجلس که بنشینی توئی در چشم من زیرا

که چون تو مجلس آرائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

به هر اشکی که از رشکت فرو بارم به هر باری

کنارم کم ز دریائی نمی‌بینم، نمی‌بینم