غزل شمارهٔ ۲۷۲

دلا زارت برون نتوان نهادن

قدم در موج خون نتوان نهادن

بر اسب عمر هرای جوانی است

بر او زین سرنگون نتوان نهادن

تو را هر دم غم صد ساله روزی است

ذخیره زین فزون نتوان نهادن

به کتف عمر میکش بار محنت

که بر دهر حرون نتوان نهادن