غزل شمارهٔ ۲۹۹

پشت پایی زد خرد را روی تو

رنگ هستی داد جان را بوی تو

گشته چون من کشته‌ای زنار دار

جان عیسی در صلیب موی تو

از پی خون‌ریز جان خاکیان

شهربندی شد فلک در کوی تو

دیده کافوری و جان قیری کند

در سیه‌کاری سپیدی خوی تو