غزل شمارهٔ ۳۳۰

زرهٔ زلف بر قبا شکنی

آه در جان آشنا شکنی

ببری آب سنگ ما کز دل

سنگ سازی، سبوی ما شکنی

دست و ساعد گرفته دو نان را

بگذری بازوی وفا شکنی

از سر عجب هر زمان با خود

عهد بندی که عهد ما شکنی