غزل شمارهٔ ۳۵۶

دل نداند تو را چنان که توئی

جان نگنجد در آن میان که توئی

با تو خورشید حسن چون سایه

می‌دود پیش و پس چنان که توئی

عقل جان بر میان به خدمت تو

می‌شتابد به هر کران که توئی

تو جهان دگر شدی از لطف

هم تو سلطان بر آن جهان که توئی