غزل شمارهٔ ۳۶۱

صید توام فکندی و در خون گذاشتی

صیدی ز خون و خاک چرا برنداشتی

وصلت چو دست سوخته می‌داشتی مرا

در پای هجر سوخته دل چون گذاشتی

می‌داشتی چو مهرهٔ مارم به دوستی

دندان مار بر جگرم چون گماشتی

چون طفل، جنگ چند کنی آشتی بکن

کز جنگ طفل زود دمد بوی آشتی