غزل شمارهٔ ۳۷۶

دلم غارتیدی ز بس ترک‌تازی

ز پایم فکندی ز بس دست یازی

گل و مل تو را خادمانند از آن شد

وفای گل و صحبت مل مجازی

مرا جان درافکند در جام عشقت

گمان برد کاین عشق کاری است بازی

هلاک تن شمع جان است اگرنه

نیاید ز موم این همه تن گدازی