غزل شمارهٔ ۳۸۱

عتاب رنگ به من نامه‌ای فرستادی

مرا به پردهٔ تشریف راه نو دادی

صحیفه‌های معانی نوشتی و سر آن

به دست مهر ببستی و مهر بنهادی

چو نقش عارض و زلف تو نوک خامهٔ تو

نمود بر ورق روز از شب استادی

مرا نمودی کای پای بست محنت ما

به غم مباش که ما را هنوز بر یادی