غزل شمارهٔ ۳۸۳

یک زبان داری و صد عشوه‌گری

من و صد جان ز پی عشوه خری

از جگر خوردن توبه نکنی

زانکه پرورده به خون جگری

زهره داری تو ز بیم دل خویش

که بهر دم جگر ما بخوری

گفته بودی که تمامم به وفا

برو ای شوخ که بس مختصری