شمارهٔ ۳۲ - در مدح صفوة الدین بانوی شروان شاه

صبح تا آستین برافشانده است

دامن عنبر تر افشانده است

مگر آن عقد عنبرینهٔ شب

برگشاده است و عنبر افشانده است

روز یک اسبه بر قضا رانده است

و آتش از روی خنجر افشانده است

نعل آن نقره خنگ او از برق

بر جهان خرمن زر افشانده است