شمارهٔ ۷۵ - قصیده

مرد آن بود که از سر دردی قدم زند

درد آن بود که بر دل مردان رقم زند

آن را مسلم است تماشا به باغ عشق

کو خیمهٔ نشاط به صحرای غم زند

وز بهر آنکه نیست شود هرچه هست اوست

ختم وجود بر سر کتم عدم زند

از دست عشق چون به سفالی شراب خورد

طعنه نخست در گهر جام جم زند