شمارهٔ ۷۶ - در شکایت از زندان

غصه بر هر دلی که کار کند

آب چشم آتشین نثار کند

هر که در طالعش قران افتاد

سایهٔ او از او کنار کند

روزگارم وفا کند هیهات

روزگار این به روزگار کند

این فلک کعبتین بی‌نقش است

همه بر دست خون قمار کند