شمارهٔ ۱۴۷ - مطلع دوم

ای باغ جان که به ز لبت نوبری ندارم

یاد لبت خورم می سر دیگری ندارم

طوق غم تو دارم بر طاق از آن نهم دل

کز طوق تو برون سر در چنبری ندارم

عید منی و شادی می‌بینم از هلالت

دیوانه‌ام که جز تو مه‌پیکری ندارم

عشق از سرم درآمد وز پای من برون شد

زان است کز غم تو پا و سری ندارم