شمارهٔ ۱۵۳ - در شکایت از روزگار و مردم

به درد دلم کاشنائی نبینم

هم از درد، دل را دوایی نبینم

چو تب خال کو تب برد درد دل را

به از درد تسکین فزایی نبینم

شوم هم در انده گریزم ز انده

کز انده به، انده زدایی نبینم

جهان نیست از هیچ جایی که در وی

دل آشنا هیچ جایی نبینم