شمارهٔ ۱۶۱ - مطلع سوم

تا نفخات ربیع صور دمید از دهان

کالبد خاک را نزل رسید از روان

غاشیه‌دار است ابر بر کتف آفتاب

غالیه‌سای است باد بر صدف بوستان

کرد قباهای گل خشتک زرین پدید

کرد علم‌های روز پرچم شب را نهان

روز به پروار بود فربه از آن شد چنین

شب تن بیمار داشت لاغر ازین شد چنان