شمارهٔ ۱۶۳ - مطلع دوم

از همه عالم شده‌ام بر کران

بسته به سودای تو جان بر میان

جان نه و چون سایه به تو زنده‌ام

با تو و صد ساله ره اندر میان

از تب هجران تو ناخن کبود

پیش تو انگشت زنان کالامان

آن نه ز گریه است که چشمم به قصد

هست گهر ریز به سوی دهان