شمارهٔ ۱۷۴ - در تجرید و عزلت و قناعت و بی‌طمعی و شکایت از روزگار

ناگذران دل است نوبت غم داشتن

جبهت آمال را داغ عدم داشتن

صاحب حالت شدن حلهٔ تن سوختن

خارج عادت شدن عدهٔ غم داشتن

سر به تمنای تاج دادن و چون بگذری

هم سر و هم تاج را نعل قدم داشتن

زین سوی جیحون توان کشتی و پل ساختن

هر دو چو ز آن سو شدی از همه کم داشتن