بخش ۸
چو بشنید قیصر بر آن برنهاد
که دخت گرامی به گشتاسپ داد
بدو گفت با او برو همچنین
نیابی ز من گنج و تاج و نگین
چو گشتاسپ آن دید خیره بماند
جهانآفرین را فراوان بخواند
چنین گفت با دختر سرفراز
که ای پروریده بنام و بناز
چو بشنید قیصر بر آن برنهاد
که دخت گرامی به گشتاسپ داد
بدو گفت با او برو همچنین
نیابی ز من گنج و تاج و نگین
چو گشتاسپ آن دید خیره بماند
جهانآفرین را فراوان بخواند
چنین گفت با دختر سرفراز
که ای پروریده بنام و بناز