شمارهٔ ۴ - در مدح امام الشارع وحید الدین ابو المفاخر عثمان پسر کافی الدین عمر پسر عم و داماد خاقانی

آن نه روی است آنکه آشوب جهان است آنچنان

و آن نه زلف است آنکه دست آویز جان است آنچنان

زلف او زنجیر گردون است و بیدادی کند

گرچه او از بهر انصاف جهان است آنچنان

راست خواهی با من از هستی نشانی مانده نیست

در غم آن لب که هست و بی‌نشان است آنچنان

گرنه رازم آفتاب است از چه پیدا شد چنین

ورنه وصلش کیمیا شد چون نهان است آنچنان