قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - چه فضل‌ها بودم گر بحق حساب کنند

چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند

همه خزانهٔ اسرار من خراب کنند

نقاب شرم چو لاله ز روی بردارند

چو ماه و مهر سر و روی در نقاب کنند

رخم ز چشمم هم چهرهٔ تذرو شود

چو تیره شب را هم‌گونهٔ غراب کنند

تنم به تیغ قضا طعمهٔ هزبر نهند

دلم به تیر عنا مستهٔ عقاب کنند