قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳
دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفر
جز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر
چو حاجبان زمی از شب سیاه پوشیده
چو بندگان ز مجره سپهر بسته کمر
به هست و نیست در آرد عنان من در مشت
چو دو فریشتهام از دو سو قضا و قدر
مباش و باش ز بیم و امید با تن و جان
مجوی و جوی ز حرص و قنوع در دل و سر