قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴

چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز؟

رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز

شبی که آز برآرد کنم به همت روز

دری که چرخ ببندد کنم به دانش باز

اگر بتازم گیتی نگویدم که بدار

وگر بدارم، گردون نگویدم که بتاز

نه خیره گردد چشم من از شب تاری

نه سست گردد پای من از طریق دراز