قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - باران بهار در خزان بندم

تا کی دل خسته در گمان بندم

جرمی که کنم بر این و آن بندم

بدها که ز من همی رسد بر من

بر گردش چرخ و بر زمان بندم

ممکن نشود که بوستان گردد

گر آب در اصل خاکدان بندم

افتاده خسم چرا هوس چندین

بر قامت سرو بوستان بندم