قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - من در مرنجم و سخن من به قیروان

مقصور شد مصالح کار جهانیان

بر حبس و بند این تن رنجور ناتوان

در حبس و بند نیز ندارندم استوار

تا گرد من نگردد ده تن نگاهبان

هر ده نشسته بر در و بر بام سمج من

بایکدگر دمادم گویند هر زمان:

خیزید و بنگرید نباید به جادویی

او از شکاف روزن پرد بر آسمان!