قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - شبی سیاه‌تر از روی ورای اهریمن

چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن؟

کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن

چنان بگریم کم دشمنان ببخشایند

چو یادم آید از دوستان و اهل وطن

سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرم

ز بهر آن که نشان تن است پیراهن

ز رنج و ضعف بدان جایگه رسید تنم

که راست ناید اگر در خطاب گویم من